DOWNLOAD CITY
شهر دانلود
پنج‌شنبه 29 فروردین 1392 :: 20:04 :: نويسنده : makuschool

 داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه آمریکایی در تایید اینکه نباید اخبار ناگوار را به یکباره به شنونده گفت تعریف می کند:

 

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:
-جرج از خانه چه خبر؟

-خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.

-سگ بیچاره پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟

-پرخوری قربان!

-پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟

-گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.

-این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟

-همه اسب های پدرتان مردند قربان!

-چه گفتی؟ همه آنها مردند؟

- بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند.

-برای چه این قدر کار کردند؟

-برای اینکه آب بیاورند قربان!

-گفتی آب آب برای چه؟

-برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان!

-کدام آتش را؟

-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.

-پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزی چه بود؟

-فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد. قربان!

-گفتی شمع؟ کدام شمع؟

-شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!

-مادرم هم مرد؟

-بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.!

-کدام حادثه؟

-حادثه مرگ پدرتان قربان!

-پدرم هم مرد؟

-بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.

-کدام خبر را؟

-خبر های بدی قربان. بانک شما ورشکست شد.

اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید.

من جسارت کردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!

 

 



ادامه مطلب ...
پنج‌شنبه 29 فروردین 1392 :: 19:57 :: نويسنده : makuschool

 چرچيل روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر بی بی سی برای مصاحبه می‌رفت. 
هنگامی که به آن جا رسيد به راننده گفت
“آقا لطفاً نيم ساعت صبر کنيد تا من برگردم.” 
راننده گفت: “نه آقا! من می خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچيل را 
از راديو گوش دهم” 
چرچيل از علاقه‌ی اين فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد
و يک اسکناس ده پوندی به او داد. 
راننده با ديدن اسکناس گفت:
“گور بابای چرچيل! اگر بخواهيد، تا فردا هم اين‌جا منتظر می‌مانم”

پنج‌شنبه 29 فروردین 1392 :: 19:53 :: نويسنده : makuschool

 سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند..... يکي از آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم .

 

همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمريکايي ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است .

 

بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

 

سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند توي يک توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط ، لطفا !!!

 

پنج‌شنبه 29 فروردین 1392 :: 19:44 :: نويسنده : makuschool

 پسربچه ای وارد یك سلمانی شد.سلمونیه به مشتریش میگه این كودن ترین بچه دنیاست نگاه كن بهت ثابت می كنم سلمونیه یه یك دلاری میذاره تو یه دستش و دو تا 25 سنتی تو دست دیگش و صدا پسره میزنه و میگه :كدومش رو می خواهی پسر.پسر 25 سنتی ها را بر میداره و میره سلمونیه به مشتریش میگه دیدی چی گفتم اون پسر هیچ وقت یاد نمی گیره بعد مشتری میاد از آرایشگاه بیرون كه همون پسر را می بینه كه بستنی فروشی داره میاد بیرون هی پسر یه سوال دارم چرا تو 25 سنتی ها را به جای یك دلاری برداشتی پسردر حالی كه بستنی را لیس می زنه میگه به خاطر اینكه روزی كه من اسكناس یك دلاری را بردارم بازی تمام است

 خونه ما تو يكي از شهرهاي مازندرانه به اسم قائمشهر. وارد جزئيات نمي شم مستقيم ميرم سر اصل اتفاق.... من و يكي از دوستام كه پدرش جنگلبانه و خونشون تو يكي از روستاهاي جنگليه از اونجايي كه هميشه سرمون درد ميكنه و مشكل داريم افتاديم تو خط پيدا كردن گنج .....................



ادامه مطلب ...
پنج‌شنبه 29 فروردین 1392 :: 12:32 :: نويسنده : makuschool

در زیر گفتگویی را که با اون شده رو براتون گذاشتم بخونید حتماً نظر هم بدین:

 


دختری 19 ساله به نام زینب با جن ها در ارتباط است او می گوید که بعد از چندی این جن ها باعث آزار و اذیت او و مادرش شده اند .


 


ادامه مطلب ...
پنج‌شنبه 29 فروردین 1392 :: 12:19 :: نويسنده : makuschool

 

جنگل تاریک 

جنگل «آئوکیگاهارا» یکی از وحشتناک‌ترین مناطق ژاپن به شمار می‌رود؛ جایی که به اعتقاد مردم این کشور روح‌های سرگردان در میان شاخ و برگ درختان این جنگل پرسه می‌زنند و از مرگ می‌گویند. هرچند وزش باد و پیچیدن آن در میان شاخ و برگ درختان این جنگل باعث به وجود آمدن چنین صدای مخوفی می‌شود اما سابقه این مکان رعب‌آور باعث شده خیلی‌ها از تنها ماندن در جنگل آئوکیگاهارا هراس داشته باشند. 

 



ادامه مطلب ...
پنج‌شنبه 29 فروردین 1392 :: 12:06 :: نويسنده : makuschool

دوستان ازتون خواهش میکنم چند دقیقه وقت بزارید و این داستان ترسناک رو بخونید: 
دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه! ...........................................ادامه ی مطلب



ادامه مطلب ...
صفحه قبل1...333435صفحه بعد
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران