DOWNLOAD CITY
شهر دانلود
دوشنبه 13 خرداد 1392 :: 12:02 :: نويسنده : makuschool

برای شناخت یک شخص راه های زیادی وجد دارد که از جملی انان

  خط

روانشناسی شکل های هندسه

روانشناسی رنگ ها

 

 

چهارشنبه 08 خرداد 1392 :: 12:01 :: نويسنده : makuschool

 روزی چند کار گر مشغول تخریب یک خانه ی قدیمی بودندکه ناگهان برق تمام ساختمان قطع شد و تمام وسایل تخریب کاری از کار افتاد ؟

کار گران تمام مسیر های برق را برسی کردند و هیچ مشکلی ندیدند کار گران که در طبقی پائین ساختمان بودن خواستند که کار تخریب را کمی عقب بیندازند ولی برق آسانسو ر نیز قطع بود ان ها خواستند از راه پله به بالا برونید ولی ناگهان دیدند راه پله بدون هیچ دلیلی ریزش کرده است  !!!!!!!!!!!

و ناگهان ان ها نوری در امتداد راه رو دیدند و ان را دنبال ردند ولی هر چه قدر ان نور را دنبال می کردند به جای نمی رسیدند کارگران که حدود 20 نفر بودند به سختی هم دیگر را می دیدند و تاریکی همچنان بیشتر می شد ان ها هر چه قدر که انجا می ماندند تعدادی از انان نا پدید می شدند سر انجام انها شبهی انسان مانند را دیدند که به طرف انان می اید یکی از کار گران از او عکس انداخت و ناگهان برق تمام ساختمان امد و شبه ناپدید شد ان ها به بیرون از ساختمان امدند و عکس شبح را به صاحب خانه نشان دادند و او گفت "او مادر من است که همیشه از تخریب این ساختمان مخالفت می کرد 

این داستان دروغ است !

چهارشنبه 08 خرداد 1392 :: 11:44 :: نويسنده : makuschool

 در روزگاری پسری جوان تازه به دوران رسیده جاده ی دید و ان را ادامه داد و سر انجام به دو راهی رسید که دید  از یکی از دو راهی ها مردی ریش سفید و کهن سال را دید که در حال امدن است پسر جوان اورا مسخره کرد  ولی مرد پیر ناراحت نشد و به او گفت از راهی که من امدم نرو  فرجام ان به بنبست می رسد ولی پسر جوان به حرف او گوش نداد واز  راه پیر مرد  را ادامه داد و سر انجام به یک بنبست رسید و با پشیمانی و اندوه فراوان راه را بازگشت او دوباره به دو راهی رسید ودید پسرک جوان دیگری  نیز به دو راهی رسید است و جوان به یاد نصیحت پیر افتاد و ناگهان نگاهش به ریش بلند و سفید خود افتاد 

چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392 :: 14:12 :: نويسنده : makuschool

برای اولین بار غار خزانگاه ماکو به تصویر کشیده شده و در شبکه ی استانی اورمیه نشان داده شد این کوه بار ها بازدیدکنندگان زیادی را به خود جذب کرده اما به دلیل اینکه در موقیعت جغرافیایی بدی قرار داشته هر کسی قادر نیست از این غار بازدید کند و وسایل و تجهیزات مورد نیاز برای فیلم برداری را حمل کند ولی گروه فیلم برداری شهرستان ماکو برای اولین بار این کار را انجام دادند و یک مستند بسیار کوتاه از این غار ساختند برای ریسیدن به این غار باید حدود 3الی4ساعت از روستای تیهمه ی ماکو به طرف راست حرکت کرد و به سختی می توان دهانه ی این غار را پیدا کرد و پس از ورود بایدچندین متر سینه خیز رفت تا به غار رسید و هر چه قدر که به داخل غار بیش تر پیش می رویم رطوبت فراوانی حس می کنیم  وقتی که به داخل غار رسیدیم فضای بسیار بزگ را مشاهده می کنیم که که تقریبا مساوی با یک سالن فوتسال (متوسط)است این غار در هر چهار جهت جغرافیایی پنجره دارد که نور داخل غار را تامین می کند ودر انتهای این غار ارامگاه یکی از سرداران شاه اسماعیل است که در جنگ چالدران بهشهادت رسید ولی نام مشخصی از این سردار نوشته نشده است

رضا محمد زاده

شنبه 21 اردیبهشت 1392 :: 18:12 :: نويسنده : makuschool

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 این بزرگترین اشتباهه و میتونه منجر به از هم پاشیدن اون احساس عمیق بشه که لازم دارید.

در گام بعدی شما باید ابتکار داشته باشید و طرف مقابلتون رو سورپرایز کنید.در زیر چند نمونه از ابتکاراتی که میتونه طرفتون رو سورپرایز کنه لیست کردم :

عکس از حوادث جالب

سيبيل

عکس از حوادث جالب

عکس از حوادث جالب

 

تا اینجای کار قدم خودتون رو محکم برداشتید

و باید سعی کنید ارتباطاتتون رو گسترش بدید :

جالب و بامزه

 

و بهترین قدم برای اینکه طرف رو به خودتون جذب کنید اینه که یه مدت مشغول کارای خودتون بشید و به تفریحات سالم بپردازید طوری که دل طرفتون براتون تنگ بشه. نمونه ای از تفریحات سالم :

شکار لحظه ها

آرزوهای بزرگ

جالب و بامزه و خنده دار و طنز funny picture

شکار لحظه ها

 

یکی دیگه از مسائلی که باید مد نظر داشته باشید اینه که به خانواده و دوستای طرفتون اهمیت بدید :

جالب و بامزه و خنده دار و طنز funny picture

 

خوندن کتاب های آموزشی مفید هم توصیه میشه

جالب و بامزه و خنده دار و طنز funny picture

 

خوب حالا وقتشه که رقیب های عشقیتون رو هم از سر راه بردارید :

جالب و بامزه و خنده دار و طنز funny picture


 

 



ادامه مطلب ...
پنج‌شنبه 29 فروردین 1392 :: 20:26 :: نويسنده : makuschool

 هنگامی که ناسا برنامه ی فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد با مشکل کوچکی روبرو شد، آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند، جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد برای حل این مشکل ....
آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید، دوازده میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت زیر آب کار می کرد، روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت و در دمای زیر صفر تا سیصد درجه ی سانتیگراد کار می کرد.

روس ها اما راه حل ساده تری داشتند آنها از مداد استفاده کردند!!!!

پنج‌شنبه 29 فروردین 1392 :: 20:24 :: نويسنده : makuschool

 یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت. وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ ۵۰۰۰ دلار داره کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره… و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش راکه دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت و ماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد… خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت ۵۰۰۰ دلار + ۱۵٫۸۶دلار کارمزد وام راپرداخت کرد. کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت “ از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم ” و گفت ما چک کردیم و معلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که ۵۰۰۰ دلار از ما وام گرفتید؟! ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین ۲۵۰۰۰۰ دلاری رو برای ۲ هفته با اطمینان خاطر و با فقط ۱۵٫۸۶ دلار پارک کنم !

پنج‌شنبه 29 فروردین 1392 :: 20:20 :: نويسنده : makuschool

 یه روز چاوز راه افتاد هلک و هلک رفت آمریکا. وضعیت اونجا رو که دید، توی دلش، جوری که بقیه متوجه نشن اون از آمریکا خوشش اومده، گفت: عجب پیشرفتی! عجب کشوری، چه رفاهی، چه نظمی، چه سیستم اداری منظمی، چه تشکیلاتی... 


بعد رفت پیش اوباما و ازش پرسید: بابا دمتون گرم! شما چکار کردین که اینقدر پیشرفت کردین؟

اوباما گفت: ببین! کارهای ما مثل کارهای شما هرتی پرتی نیست. ما وقتی می‌خوایم وزیر انتخاب کنیم، از همشون تست هوش می‌گیریم، باهوش‌ترین و به درد بخورترین اونها رو انتخاب می‌کنیم. نه هر ننه قمری را! الان برات تست می‌کنم حالشو ببری! 
اوباما زنگ زد به هیلاری کلینتون گفت: هیلاری جان! عزیزم یه نوک پا بیا دفتر من، کارت دارم. 
از اونجا که اوباما مثل چاوز نبود، هیلاری با آرامش و سر فرصت رفت پیش اوباما. نه اینکه هول کنه و آب دستشه بذاره زمین! 
اوباما به هیلاری گفت: یه سوال ازت می‌پرسم، 30 ثانیه زمان داری که جواب بدی. «اون کیه که زاده‌ی پدر و مادرته، اما برادر و خواهرت نیست؟»

 

چاوز خودش هم هنگ کرد و توی جواب موند که یهو هیلاری گفت: خوب معلومه، خودمم دیگه! 
چاوز کف کرد و سریع برگشت ونزوئلا و زنگ زد به « نیکولاس مادورو» وزیر خارجه و گفت: آب دستته بذار زمین بیا اینجا کارت دارم! 
وقتی مادورو اومد کلی داد و هوار راه انداخت و حنجره پاره کرد که: خاک بر سرت. آخه این چه وضع مملکته. این چه وضع جهانه! مثلا تو وزیر امور خارجه‌ای! خجالت بکش. یه سوال ازت می‌پرسم، سه روز فرصت داری جواب بدی. وگرنه می‌فرستمت جایی که عرب نی انداخت.... 
بعد پرسید: «اون کیه که زاده‌ی پدر و مادرت هست، اما برادر و خواهرت نیست؟» 
«مادورو» عزا گرفت که عجب سوال خفنی. خلاصه رفت و هر چی فکر کرد چیزی به ذهنش نرسید. 
یهو یادش افتاد بره پیش «کالین» از نخبه‌های مزدور بدبخت استکباری کشورش که سال قبل بازنشسته‌اش کردن و از اون بپرسه. وقتی «کالین» رو دید گفت: ای بدبخت غربزده، بگو ببینم: «اون کیه که زاده‌ی پدر و مادرت هست، اما خواهر و برادرت نیست؟» 
کالین سریع گفت: خوب معلومه، خودمم دیگه! 
«مادورو» کلی حال کرد و از ذوقش سریع رفت پیش چاوز و گفت: کجایی چاوز من که جواب رو پیدا کردم.. 
چاوز گفت: خوب بگو ببینم: «اون چه کسیه که زاده‌ی پدر و مادرت هست، اما خواهر و برادرت نیست؟» 
وزیر خارجه گفت: خوب معلومه، اون «کالینه» دیگه. 
چاوز عصبانی شد و داد زد: نه احمق، نه گیج! اون هیلاری کلینتونه، هیلاری کلینتون!

 

 

 

 

 

پنج‌شنبه 29 فروردین 1392 :: 20:13 :: نويسنده : makuschool

 در توضیح این معلم ریاضی آمده است: با تامل در جوابهای بعضی از دانش آموزان(شاید هم دانشجویان) متوجه علت خودكشی دبیران و اساتید ریاضی خواهید شد

 

 





 

 

 

پنج‌شنبه 29 فروردین 1392 :: 20:08 :: نويسنده : makuschool

 

چند حکایت جالب ، کوتاه اما خواندنی

حکایت اول :

شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.
ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .
وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد
شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم !
ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند... 
مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .

 

 حکایت دوم :


رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد .پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، غافل از اينكه : براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست . 

 

حکایت  سوم :


مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود .مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم . 
مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟
مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني
زائوچي در مورد اين داستان مي گويد : خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کند . 

 

 حکایت چهارم :


مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند .زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است .او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است همان پول گلدان ساده را مي گيري؟ 
فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است . 

 

 حکایت پنجم :


در روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نه كتاب نوشتند.سپس كتابها را به تيبريوي عرضه كردند . امپراطور رومي پرسيد : بهايشان چقدر است؟
سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلا
تيبريوس آنها را با خشم از خود راند سيبيل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند: قيمت همان صد سكه است !
تيبريوس خنديد و گفت:چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت دارد بهايي بپردازم؟
سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي مانده برگشتند و گفتند:قيمت هنوز همان صد سكه است .
تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد . اما اكنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده امپراطوريش را بخواند .
مرشد مي گويد: قسمت مهمي از درس زندگي اين است كه با موقعيتها چانه نزنيم

 



ادامه مطلب ...
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران