در روزگاری پسری جوان تازه به دوران رسیده جاده ی دید و ان را ادامه داد و سر انجام به دو راهی رسید که دید از یکی از دو راهی ها مردی ریش سفید و کهن سال را دید که در حال امدن است پسر جوان اورا مسخره کرد ولی مرد پیر ناراحت نشد و به او گفت از راهی که من امدم نرو فرجام ان به بنبست می رسد ولی پسر جوان به حرف او گوش نداد واز راه پیر مرد را ادامه داد و سر انجام به یک بنبست رسید و با پشیمانی و اندوه فراوان راه را بازگشت او دوباره به دو راهی رسید ودید پسرک جوان دیگری نیز به دو راهی رسید است و جوان به یاد نصیحت پیر افتاد و ناگهان نگاهش به ریش بلند و سفید خود افتاد